تبليغاتX
مریوان زیبای من...
 

 مریوان زیبای من شهر زشت شهردار

 

اول سلام
بعد مي خواهم يك قصه برايتان تعريف كنم:
يكي بود يكي نبود روزي روزگاري اون دور دورا شهري بود به اسم ...
كنار اين شهر قشنگ، كوه بود دشت بود و يك درياي خيلي قشنگ. اين شهر قصه ي ما، خيلي خيلي باصفا بود.مردمش هم با صفا بودند.آن ها هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شدند و موقع رفتن به سركارشان مرتب به هم سلام مي كردند و به روي هم لبخند مي زدند. آن ها هيچ وقت اوقاتشان تلخ نمي شد، چون اصلا نمي دانستند كه چطوري اخم كنند و يا عصباني شوند. حتي پدربزرگ پدرهايشان هم به ياد نداشتند كه كسي بلد باشد ناراحت شود، گريه كند و   يا حتي دلش بشكند. هر وقت هم كسي يك كم  دلش براي ديگري تنگ مي شد زودي مي رفت لب دريا  و دلتنگيش را با آن زمزمه مي كرد.
خلاصه، سال هاي سال مردم اين شهر كنار هم، خوب و خوش و خرم زندگي مي كردند تا اين كه يك روز صبح زود كه مثل هميشه از خواب بيدار شدند و خواستند سركارشان بروند با كمال تعجب ديدند كه يكي از ماهي هاي دريا روي شن هاي ساحل افتاده. همه نگران شدند و با عجله خودشان را به ماهي رساندند. ديدند كه ماهي بيچاره هنوز نفس نفس مي زند. خيلي سريع با كمك هم و با زحمت فراوان ماهي را دوباره به آب انداختند. تعجب نكنيد، آخر مي دانيد ماهي هاي آن دريا خيلي خيلي بزرگ بود. بله عزيزان، مردم شهر قصه ما اون روز تا آخر شب درباره اين اتفاق عجيب با هم صحبت كردند. 
روز بعد مردم از خواب بيدار شدند و ديدند كه باز هم يك ماهي ديگردر ساحل دريا افتاده است. بازهم مردم با كمك هم ماهي را به دريا انداختند. اما ماهي اين بار هيچ حركتي نكرد. ماهي مرده بود. مردم براي اولين بار در تمام عمرشان مرگ يك ماهي را با چشمان خودشان ديده بودند و اين برايشان بسيار غم انگيز بود.مردم شهر براي اولين بار غمي را در دل خود احساس كردند و ناراحت و پريشان به شهر برگشتند.
اما انگار سرنوشت شومي در انتظار آنها بود. در روزهاي بعد هم باز ماهي هاي بيشتري در ساحل دريا جان دادند و همه اين ها جلو چشم مردم اتفاق مي افتاد و اين باعث شده بود كه آن ها روز به روز غمگين تر شوند. آن ها بعدا فهميدند كه درياي زيبايشان توسط شهرهاي همسايه آلوده شده و ماهي ها براي فرار از آن، به ساحل مي آيند. اما كسي نتوانست جلوي اين كار را بگيرد و مردم از شدت ناراحتي فقط گريه مي كردند.
سنگيني غم و اندوه روي تمام زندگي مردم سايه انداخت. آن ها درياي زيبايشان را از دست دادند. دريا مرده بود و انگار شهر مرده بود.
از آن موقع به بعد مردم شهر قصه ما، ديگر صبح زود  به هم سلام نمي كردند و حال همديگر را نمي پرسيدند. حالا ديگر همه ياد گرفته بودند كه چطور ناراحت و عصباني باشند.مردم خنده را از ياد برده بودند. آن هاغمگين بودند و روز به روز هم غمگين تر مي شدند.

قصه ما تمام نشده و هنوز هم ادامه دارد. آن شهر هنوز هم هست و مردمانش اما، سرگذشت شهرشان را از ياد برده اند.
نه كسي مي خندد... نه كسي غمي دارد.

 

 

 عکس شماره ۱

 میدان اصلی شهر - شبرنگ

 

 

 عکس شماره ۲

یکی از خیابان های پرتردد شهر -  تقاطع خیابان اداره برق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385      |